پرنده سرمست

دی از رهی گذشتم و دیدم بگوشه ای

خلقی ستاده اندو هیاهو  بپا بود!

گفتم که این تجمع و غوغا برای چیست؟

گفتند بهر مردن پیری گدا بود!

گفتم چه نام دارد و فرزند کیست او؟

گفتند:بینوا،پسر بینوا بود.

اشکم به دیده آمد و گفتم شناختم!

این بینوا برادر بی چیز ما بود!

"دکتر کاسمی"

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط پرنده نظرات () |

دعا کن دلم بوی باران بگیرد و این درد جانسوز درمان بگیرد دعا کن دلم رنگ آیینه گردد و تنهایی از عشق پایان بگیرد

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط پرنده نظرات () |

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گوئی بخواب بود جوانییمان گذشت
اغلب چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم انکه کجائی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط پرنده نظرات () |

انسان بودن یعنی این که وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط پرنده نظرات () |

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان. نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط پرنده نظرات () |